|
در اين سراي بي كسي، كسي به در نمي زند اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
صیاد ازل که دانه در دام نهاد صیدی بگرفت و آدمش نام نهاد هر نیک و بدی که می روم در عالم او می کند و بهانه بر عام نهاد این کوزه چو من عاشق زاری بودست دربند سر و زلف نگاری بودست این دسته که بر گردن او می بینی دستی ست که بر گردن یاری بودست ایزد چو گل وجود ما می آراست دانست ز فعل ما چه بر خواهد خاست بی حکمش نیست هر گناهی که مرا پس سوختن روز قیامت ز کجاست؟ " خیام "
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند، گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش، فشرده چوبدست خیزران در مشت، گهی پر گوی و گه خاموش، در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند، [ ما هم راه خود را می کنیم آغاز. سه راه پیداست. نوشته بر سر هریک بسنگ اندر، حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر. نخستین: راه نوش و راحت و شادی. به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی. دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام، اگر سر بر کنی غوغا، وگر دم درکشی آرام. سه دیگر: راه بی برگشت، بیفرجام. من اینجا بس دلم تنگ ست. و هر سازی که می بینم بد آهنگ ست. بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛ ببینیم آسمانِ «هرکجا» آیا همین رنگ است؟ تو دانی کاین سفر هرگز بسوی آسمانها نیست. سوی بهرام، این جاویدِ خون آشام، سوی ناهید، این بد بیوه گرگِ قحبه ی بیغم، که میزد جام شومش را بجام حافظ و خیام ؛ و می رقصید دست افشان و پا کوبان بسان دختر کولی، و اکنون می زند با ساغر « ملک نیس» یا « نیما » و فردا نیز خواهد زد بجام هرکه بعد از ما ؛ سوی اینها و آنها نیست. بسوی پهندشتِ بی خداوندیست، که با هر جنبش نبضم هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند. بهل کاین آسمان پاک، چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد: که زشتانی چو من هرگز ندانند . ندانستند کان خوبان پدرشان کیست؟ و یا سود و ثمرشان چیست؟ بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم بسوی سرزمینهائی که دیدارش، بسان شعله ی آتش، دواند در رگم خون نشیطِ زنده ی بیدار. نه این خونی که دارم ؛ پیر و سرد و تیره و بیمار. چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار، بسوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار. و میپرسد، صدایش ناله ای بی نور: - « کسی اینجاست؟ هلا! من با شمایم، های! ... میپرسم کسی اینجاست؟ کسی اینجا پیام آورد؟ نگاهی، یا که لبخندی؟ فشارِ گرم دستِ دوست مانندی؟ » و می بیند صدائی نیست، نور آشنائی نیست، حتی از نگاه مرده ای [ هم ردِّ پادی نیست. صدایی نیست الا پت پتِ رنجورِ شمعی در جوار مرگ. ملول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کارِ مرگ، وز آنسو می رود بیرون، بسوی غرفه ای دیگر، بامیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد، ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است ـ از اعطای درویشی که [ می خواند: « جهان پیرست و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریاد ... » وز آنجا میرود بیرون، بسوی جمله ساحلها. پس از گشتی کسالت بار، بدانسان_ باز می پرسد _ سراندر غرقه ی با پرده های تار: - « کسی اینجاست؟ » و میبیند همان شمع و همان نجواست. که پرسی همچو آن پیرِ بدرد آلوده ی مهجور: خدایا « به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟ » بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بگذاریم. کجا؟ هرجا که پیش آید. بدانجائی که می گویند خورشیدِ غروب ما، زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر. بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود. وزین فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر. کجا؟ هر جا که پیش آید. بانجائی که می گویند. چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان. و در آن چشمهایی هست، که دایم روید و رویدگل و برگ بلورین بال شعر از آن. و مینوشد از آن مردی که می گوید: « چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید؟ » بانجائی که می گویند روزی دختری بوده ست که مرگش نیز ( چون مرگ تاراس بولبا نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده ست، کجا؟ هر جا که اینجا نیست. من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم. ز سیلی زن، ز سیلی خور، وزین تصویرِ بر دیوار ترسانم. درین تصویر، عُمر با سوطِ بیرحم خشایر شا، زند دیوانه وار، امّا نه بر دریا ؛ به گُرده ی من، به رگهای فسرده ی من. به زنده ی تو، به مرده ی من. بیا تا راه بسپاریم بسوی سبزه زارانی که نه کس کِشته، نِدروره بسوی سرزمینهائی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه ست و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده، که چونین پاک و پاکیزه ست. بسوی آفتاب شاد صحرائی، که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جائی. و ما بر بیکرانِ سبز و مخمل گونه ی دریا، می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام. و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم که باد شرط را آغوش بگشایند و می رانیم گاهی تند، گاه آرام بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است. بیا ره توشه برداریم قدم در راه بیفرجام بگذاریم. " مهدی اخوان ثالث " + داستان چمدان از کتاب چمدان نوشته ی بزرگ علوی رو در ادامه مطلب گذاشتم. داستان قشنگیه. اگه دوست داشتید بخونیدش.
You know you’re getting older when peaple have to start repeating things for you. Happy birthday! I said happy birth day! وقتی آرشیو وبلاگم رو نگاه کردم، واسم جالب بود وقتی دیدم اولین پستی رو که توی وبلاگم گذاشتم در روز هجدهم بوده! یعنی دقیقا روز تولد تو! امروز همزمان با یکسالگی این وبلاگ تو .... ساله میشی! تولدت رو از صمیم قلب تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد باشی و خوشبخت. لبت شاد و دلت خوش چو گل پر خنده باشی... تولدت مبارک !
امروز پانزدهم آبان، روز تولد من است. تولــــدم مبــارک!
گویند علی را که خدا بود، نبود گویند که از خدا جدا بود، نبود من در عجبم میان این بود و نبود این بود چه بودی ست که هم بود و نبود !!!! الهی! امشب که شب قدر است همه قرآن به سر می کنند، من را توفیق ده که قرآن به دل کنم. الهی! امشب از توبه هایم توبه کرده ام. الهی! امشب فهمیدم اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرین تر است. الهی! امشب فهمیدم اگر من بنده نیستم تو که مولای من هستی. الهی! شکرت که امشب فهمیدم که تا امروز هیچ نفهمیدم و رسیدم به اینکه تا امروز به هیچ نرسیدم. الهی! شکرت که دارم کم کم مزه بندگی را می چشم. الهی! امشب فهمیدم خوشا به حال آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند. الهی! تا کنون به نادانی از تو می ترسیدم، و اینک به دانایی از خودم می ترسم.
بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم زتاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زآن عرق چینم شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم صباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا؟ برخیز که غوغا می کند در سر خمار خمر دوشینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم جهان پیریست بی بنیاد، از این فرهاد کش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانیّ عالم را طفیل دوست می بینم رموز عشق و سرمستی، زمن بشنو، نه از واعظ که با جام و قدح هر شب قرین ماه و پروینم حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت آمد همانا بی غلط باشد، که حافظ داد تلقینم « حافظ »
دیشب بسیل اشک ره خواب می زدم نقشی بیاد خط تو برآب می زدم روی نگار در نظرم جلوه می نمود وزدور بوسه بر رخ مهتاب می زدم ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی بیاد گوشه ی محراب می زدم چشمم بروی ساقی و گوشم بقول چنگ فالی بچشم و گوش در این باب میزدم نقش خیال تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده ی بی خواب می زدم هر مرغ فکر کز سرشاخ طرب بجست بازش ز طره ی تو بمضراب می زدم ساقی بصوت این غزلم کاسه می گرفت می گفتم این سرود و می ناب می زدم خوش بود وقت حافظ و فال و مراد و کام بر نام عمر و دولت احباب می زدم " حافظ "
Here’s how it goes , you and me, Up and down, but maybe this time We’ll get right, worth the fight Couse love is something you can’t shake When it breaks All it takes is some trying If you feel like leaving I’m not gonna beg you stay Soon you’ll be finding you can run, you can hide, but you can’t escape my love. So if you go You should know It’s hard to just forget the past so fast It was good, it was bad but it was real And that’s all you have In the end, our love mattered If you feel like leaving I’m not gonna beg you stay Soon you’ll be finding you can run, you can hide, but you can’t escape my love. Here’s how it goes All it takes is some trying You can run If you feel like leaving I’m not gonna make you stay Soon you’ll be finding you can run, you can hide, but you can’t escape my love. You can run… + . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .?!
بر قایقی ز باد نشستم بر پهنه ی سراب پارو زدم پارو زدم .... گفتم بهار جنگل آرامش خیال با عیش و نوش در پس این دشت تشنه کام در انتظار من بنشسته است ره دور و دور شب تار تار غافل که قایقم تابوت من شده است .... " عبدالمجید زنگویی "
" مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ رو به رو شوم که می شوم – مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ... " امروز داشتم داستان ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی رو می خوندم. این جمله ی بالا هم از زبان ماهی سیاه کوچولو هستش. فکر می کنم شما هم این داستان رو خونده باشید. درسته که واسه بچه هاست ولی خیلی جذاب و قشنگه. من این داستان رو خیـــــــــلی دوست دارم. البته تمام داستان های صمد بهرنگی قشنگن ولی من این داستان رو بیش تر از بقیه داستان هاش دوست دارم. حرف های ماهی سیاه کوچولو، تعریفی که از زندگی داره و سوال هایی که توی ذهنشه خیلی جالبن. با اینکه آخرش تلخ تموم میشه و ماهی سیاه کوچولو می میره ولی بعد از خوندن این داستان احساس خوبی بهم دست داد. احساس بچگی کردم ! البته من همیشه بچه ام... بهتون پیشنهاد می کنم شما هم اگه وقت کردین کتاب های بچگی تون رو بخونید. خیلی خوبه ! نگاش کنید چه قدر نازه ! چه دستاش تپلیه ! خیلی بانمکه !
فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود. و ما این سو نشسته، خسته انبوهی. زن و مرد و جوان و پیر، همه با یکدگر پیوسته، لیک از پای، و با زنجیر. اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر. * * * ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگی هامان، و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم. چنین می گفت: - « فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت . . . » چنین می گفت چندین بار صدا ، و آن گاه چون موجی که بگریزد ز خون در خامشی می خفت. و ما چیزی نمی گفتیم. و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم. پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود. و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی. و حتی در نگه مان نیز خاموشی. و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود. * * * شبی که لعنت از مهتاب می بارید ، و پاهامان ورم می کرد و می خارید ، یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود ، [ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: « باید رفت. » و ما با خستگی گفتیم : « لعنت بیش بادا [ گوشمان را ، چشممان را نیز، باید رفت. » و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آن جا بود. یکی از ما که زنجیرش رها تر بود، بالا رفت، آنگه خواند: - «کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند.» و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را [ مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم. و شب شط جلیلی بود پر مهتاب. * * * هلا، یک... دو... سه... دیگر بار هلا، یک، دو، سه، دیگر بار. عرق ریزان، عزا، دشنام – گاهی گریه هم کردیم. هلا، یک، دو، سه، زین سان بارها بسیار. چه سنگین بود، اما سخت شیرین بود پیروزی. و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال، ز شوق و شور مالامال. * * * یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود، به جهد ما درودی گفت و بالا رفت. خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند (و ما بی تاب) لبش را با زبان تر کرد (ما نیز آن چنان کردیم) و ساکت ماند. نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند. دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد. نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم: - « بخوان ! » او هم چنان خاموش. - « برای ما بخوان ! » خیره به ما ساکت نگاه می کرد. پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد، فرود آمد. گرفتیمش که پنداری که می افتاد. نشاندیمش. به دست ما و دست خویش لعنت کرد. - « چه خواندی، هان؟ » [ مکید آب دهانش را و گفت آرام: - « نوشته بود همان، کسی راز مرا داند، که از این رو به آن رویم بگرداند. » * * * نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم. و شب شط علیلی بود. خرداد 1340 - مهدی اخوان ثالث + این شعر اخوان ثالث رو خیلی دوست دارم ! + بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند. بعضی برای مدتی می مانند، روی قلب ما رد پا باقی می گذارند. و ما دیگر هیچ گاه، همان که بودیم، نیستیم ! + وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن " حافظ "
طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است غزل پریده رنگ است دل ترانه تنگ است نه در زمین نه در زمان جای درنگ است بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خیالم که همه کارو کسم شد اون که عاشقانه خندید خنده های منو دزدید پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می دید رسیده ام به نا کجا خسته از این حال و هوا حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست...
آنجا که عشق غزل نیست که حماسه ئی ست، هر چیز را صورت حال باژگونه خواهد بود: زندان باغ آزاده مردم است و شکنجه و تازیانه و زنجیر نه وهنی به ساحت آدمی که معیار ارزش های اوست. کشتار تقدس و زهد است و مرگ زندگی ست. و آن که چوبه ی دار را بیالاید با مرگی شایسته ی پاکان به جاودانگان پیوسته است. آنجا که عشق غزل نه حماسه است هر چیز را صورت حال باژگونه خواهد بود: رسوائی شهامت است و سکوت و تحمل ناتوانی. از شهری سخن می گویم که در آن ، شهر خدا ئید ! دیری با من سخن به درشتی گفتید، خود آیا به دو حرف تابتان هست ! تابتان هست ؟ احمد شاملو
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم نمی خواستم نام نادر را بدانم نام شاهان را محمد خواجه و تیمور لنگ، نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت دیدگان را. می خواستم نام تو را بدانم. و تنها نامی که می خواستم ندانستم... سلاخی می گریست به قناری کوچکی دل باخته بود... احمد شاملو
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است. نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست، پس که دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولی وش ِ مغموم. منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور. منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم. بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم. حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست، مرگی نیست، صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگذارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است. و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده، به طابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است. حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان، نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین، درختان اسکلت های بلور آجین، زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است. دی 1334 مهدی اخوان ثالث
... کفش هایم کو ؟! دم در چیزی نیست. لنگه ی کفش من این جاها بود! زیر اندیشه ی این جا کفشی! مادرم شاید اینجا دیشب کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق که کسی پا نتپاند در آن هیچ جایی اثر از کفشم نیست نازنین کفش مرا درک کنید کفش من کفشی بود کفشستان! و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت... پای غمگین من احساس عجیبی دارد. شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد. شصت پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...! نبض جیبم امروز تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب کوپن مرغش باطل بشود... جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد. خواب در چشم ترش می شکند. کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود « یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود » دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید! کفش من می فهمید کجا باید رفت، که کجا باید خندید. کفش من له می شد گاهی زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی توی صف های دراز. من در این کلّه ی صبح، پی کفشم هستم تا کنم پای در آن و به جایی بروم که به آن نانوایی می گویند! شاید آنجا بتوان، نان صبحانه فرزندان را توی صف پیدا کرد باید الان بروم ، ... اما نه ! کفش هایم نیست! کفش هایم... کو؟! " کیومرث صابری" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بازآی، بازآی، بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شب های درازم بینی بر من در ِ وصل بسته می دارد دوست دل را به جفا شکسته می دارد دوست بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است
من از صحرای خشک و بی نشان از پرتو مهتاب من از صحرای بی باران من از کشتارگاه قمریان پاک و بی آزار در سکوت صبح می آیم لب از تب خال گلو لبریز از فریاد دلم خود کاسه ی خونست و پاهایم رمق گم کرده و بی زور سوار اسب خسته _سرکش دیروز_ پر ز ساز و برگ لیک بی شوکت بی یاور "زمین زیر پاهایم بسان موج می لرزد نه خدایا من بسان موج می لرزم" من از آوردگان سرنوشت شوم می آیم من از پیکار نحس تن بتن با خویش سرودی گر شنیدی ناله ی سرد عقوبت هاست وگر فریاد حدیث تلخ تنهایی بگو! دروازه های شهر بگشایند بگو! آغوش ها را باز گردانند که مردی خسته می آید ز گرد راه پر تشویش نا خرسند... "زنگویی"
مثل تمام سال هایی که آمدند و رفتند... سال چندان بدی برای من نبود و خوبی هایی هم داشت و من با تمام بدی ها و خوبی هایش دوستش داشتم. و خاطره های به یاد ماندنی را برایم به جا گذاشت... خاطرات تلخ و شیرینی که یاد آوری تلخ هایش با افسوس همراه اند و شیرین هایش با شادی. هر چند تلخ هایش هم برایم شیرین بودند و بهترین خاطراتم محسوب می شوند و از این بابت تلخ به شمار می روند که به اتمام رسیده اند و افسوس می خورم که کاش... خاطرات تلخ هشتاد و شش را بیش از شیرین هایش دوست دارم. و به برخی از خاطرات شیرینی که در این سال به دست آوردم اطمینانی ندارم!! و هر لحظه امکان تلخ شدن آنها وجود دارد!!! ولی تمامی آنها را دوست دارم. به هر حال سال هزار و سیصد و هشتاد و شش عزیز از تو برای تمام چیز هایی که در خود به من یاد دادی ممنونم. امیدوارم در یادها باقی بمانی و به فراموشی سپرده نشوی که بعد ها بخواهی همچون من شعر " نمی کنی ای گل یک دم یادم" را زیر لب زمزمه کنی... و سالی که در پیش هستی، هزار و سیصد و هشتاد و هفت گرامی همه به استقبالت آمده ایم. پس سال بدی نباش. برای هیچ کس... خدانگهدار هزار و سیصد و هشتاد و شش دوست داشتنی...
تو پایان مرا دیدی و رفتی! به روی گونه تابیدی و رفتی ..... مرا با عشق سنجیدی و رفتی؟؟ تمام هستی ام نیلوفری بود .... تو هستی مرا چیدی و رفتی ..!!! کنار انتظارت تا سحر گاه ... شبی همپای پیچک ها نشستم !! تو از راه آمدی با ناز ... آن وقت ،تمنای مرا دیدی و رفتی ؟؟؟ شبی از عشق تو با پونه گفتم : دل او هم، برای قصه ام سوخت .. غم انگیزست .... تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی ؟؟؟ چه باید کرد این هم سرنوشتیست .. ولی دل رابه چشمت هدیه کردم سر راهت که می رفتی تو آن را، به یک پروانه بخشیدی و رفتی؟؟ صدایت کردم از ژرفای یک یاس ... نمی دانم شنیدی برنگشتی ؟؟ و یا این بار نشنیدی و رفتی ؟؟؟؟ نسیم از جاده های دور آمد ... نگاهش کردم .....!! ولی چیزی به من نگفت ؟؟ تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی ؟؟ دلم پرسید از پروانه یک شب: چرا عاشق شدی؟؟؟ درد عجیبیست !!! و یادم هست، تو یک بار این را زیک دیوانه پرسیدی و رفتی؟؟؟ تمام بغض هایم مثل یک رنج،شکست و قصه ام در کوچه پیچید.. ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی؟؟ کنار من نشستی تا سپیده ... ولی چشمان تو جای دگر بود .... و من می دانم آن شب تا سحرگاه ... نگارن را پرستیدی و رفتی .... شبی گفتی نداری دوست من را ؟؟؟ نمی دانی، که من آن شب چه کردم .... خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی ..... هوای آسمان دیده ابریست ؟؟؟ تو تا بیراهه های بی قراری، دل من را کشانیدی و رفتی؟؟؟ پریشان کردی و شیدا نمودی ... تمام جاده های شعر من را ... رها کردی شکستی خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی؟
|
About![]()
خاربن ها در کویر هستی بیهودگی پر بار Archivesتیر 1388آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
.:.گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.:. |