|
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم نمی خواستم نام نادر را بدانم نام شاهان را محمد خواجه و تیمور لنگ، نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت دیدگان را. می خواستم نام تو را بدانم. و تنها نامی که می خواستم ندانستم... سلاخی می گریست به قناری کوچکی دل باخته بود... احمد شاملو + نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 9:20 AM توسط مریم |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است. نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست، پس که دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولی وش ِ مغموم. منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور. منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم. بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم. حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست، مرگی نیست، صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگذارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است. و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده، به طابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است. حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان، نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین، درختان اسکلت های بلور آجین، زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است. دی 1334 مهدی اخوان ثالث + نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387 2:5 AM توسط مریم |
... کفش هایم کو ؟! دم در چیزی نیست. لنگه ی کفش من این جاها بود! زیر اندیشه ی این جا کفشی! مادرم شاید اینجا دیشب کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق که کسی پا نتپاند در آن هیچ جایی اثر از کفشم نیست نازنین کفش مرا درک کنید کفش من کفشی بود کفشستان! و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت... پای غمگین من احساس عجیبی دارد. شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد. شصت پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...! نبض جیبم امروز تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب کوپن مرغش باطل بشود... جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد. خواب در چشم ترش می شکند. کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود « یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود » دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید! کفش من می فهمید کجا باید رفت، که کجا باید خندید. کفش من له می شد گاهی زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی توی صف های دراز. من در این کلّه ی صبح، پی کفشم هستم تا کنم پای در آن و به جایی بروم که به آن نانوایی می گویند! شاید آنجا بتوان، نان صبحانه فرزندان را توی صف پیدا کرد باید الان بروم ، ... اما نه ! کفش هایم نیست! کفش هایم... کو؟! " کیومرث صابری" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بازآی، بازآی، بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شب های درازم بینی بر من در ِ وصل بسته می دارد دوست دل را به جفا شکسته می دارد دوست بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است + نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 2:35 AM توسط مریم |
من از صحرای خشک و بی نشان از پرتو مهتاب من از صحرای بی باران من از کشتارگاه قمریان پاک و بی آزار در سکوت صبح می آیم لب از تب خال گلو لبریز از فریاد دلم خود کاسه ی خونست و پاهایم رمق گم کرده و بی زور سوار اسب خسته _سرکش دیروز_ پر ز ساز و برگ لیک بی شوکت بی یاور "زمین زیر پاهایم بسان موج می لرزد نه خدایا من بسان موج می لرزم" من از آوردگان سرنوشت شوم می آیم من از پیکار نحس تن بتن با خویش سرودی گر شنیدی ناله ی سرد عقوبت هاست وگر فریاد حدیث تلخ تنهایی بگو! دروازه های شهر بگشایند بگو! آغوش ها را باز گردانند که مردی خسته می آید ز گرد راه پر تشویش نا خرسند... "زنگویی" + نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387 1:52 AM توسط مریم |
مثل تمام سال هایی که آمدند و رفتند... سال چندان بدی برای من نبود و خوبی هایی هم داشت و من با تمام بدی ها و خوبی هایش دوستش داشتم. و خاطره های به یاد ماندنی را برایم به جا گذاشت... خاطرات تلخ و شیرینی که یاد آوری تلخ هایش با افسوس همراه اند و شیرین هایش با شادی. هر چند تلخ هایش هم برایم شیرین بودند و بهترین خاطراتم محسوب می شوند و از این بابت تلخ به شمار می روند که به اتمام رسیده اند و افسوس می خورم که کاش... خاطرات تلخ هشتاد و شش را بیش از شیرین هایش دوست دارم. و به برخی از خاطرات شیرینی که در این سال به دست آوردم اطمینانی ندارم!! و هر لحظه امکان تلخ شدن آنها وجود دارد!!! ولی تمامی آنها را دوست دارم. به هر حال سال هزار و سیصد و هشتاد و شش عزیز از تو برای تمام چیز هایی که در خود به من یاد دادی ممنونم. امیدوارم در یادها باقی بمانی و به فراموشی سپرده نشوی که بعد ها بخواهی همچون من شعر " نمی کنی ای گل یک دم یادم" را زیر لب زمزمه کنی... و سالی که در پیش هستی، هزار و سیصد و هشتاد و هفت گرامی همه به استقبالت آمده ایم. پس سال بدی نباش. برای هیچ کس... خدانگهدار هزار و سیصد و هشتاد و شش دوست داشتنی... + نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386 11:14 PM توسط مریم |
تو پایان مرا دیدی و رفتی! به روی گونه تابیدی و رفتی ..... مرا با عشق سنجیدی و رفتی؟؟ تمام هستی ام نیلوفری بود .... تو هستی مرا چیدی و رفتی ..!!! کنار انتظارت تا سحر گاه ... شبی همپای پیچک ها نشستم !! تو از راه آمدی با ناز ... آن وقت ،تمنای مرا دیدی و رفتی ؟؟؟ شبی از عشق تو با پونه گفتم : دل او هم، برای قصه ام سوخت .. غم انگیزست .... تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی ؟؟؟ چه باید کرد این هم سرنوشتیست .. ولی دل رابه چشمت هدیه کردم سر راهت که می رفتی تو آن را، به یک پروانه بخشیدی و رفتی؟؟ صدایت کردم از ژرفای یک یاس ... نمی دانم شنیدی برنگشتی ؟؟ و یا این بار نشنیدی و رفتی ؟؟؟؟ نسیم از جاده های دور آمد ... نگاهش کردم .....!! ولی چیزی به من نگفت ؟؟ تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی ؟؟ دلم پرسید از پروانه یک شب: چرا عاشق شدی؟؟؟ درد عجیبیست !!! و یادم هست، تو یک بار این را زیک دیوانه پرسیدی و رفتی؟؟؟ تمام بغض هایم مثل یک رنج،شکست و قصه ام در کوچه پیچید.. ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی؟؟ کنار من نشستی تا سپیده ... ولی چشمان تو جای دگر بود .... و من می دانم آن شب تا سحرگاه ... نگارن را پرستیدی و رفتی .... شبی گفتی نداری دوست من را ؟؟؟ نمی دانی، که من آن شب چه کردم .... خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی ..... هوای آسمان دیده ابریست ؟؟؟ تو تا بیراهه های بی قراری، دل من را کشانیدی و رفتی؟؟؟ پریشان کردی و شیدا نمودی ... تمام جاده های شعر من را ... رها کردی شکستی خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی؟ + نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386 11:47 PM توسط مریم |
یادته گفته بودی حتما واسه مردن که نباید از این دنیا رفت... الان من مردم. شدم عین جسدی که هیچ روحی در آن نیست. خسته ام. تنهام. جسمم تنها نیست ولی روحم... می خوام که یکی نجاتم بده. ولی نمی دونم از کی، از چی و از کجا! معلقم، آویزان. میان زمین و هوا سر در گم. دلخوش به سرابی دوست داشتنی. می دانم که آنچه در مقابلم است، حقیقت نیست. اما حقیقت چیست؟ آیا آنچه را که من حقیقت می پندارمش به راستی حقیقت است؟ یا آنچه تو می گویی حقیقت است؟ مغزم پر شده است از افکاری در هم که همه حدس و گمان اند و تو نیز در این موقعیت نیستی. حالا که به تو محتاجم، نیستی. در میان افکارم غرق شده ام و به کسی نیاز دارم که مرا از این مرداب نجات دهد. چند روزیست که عقل و احساسم با هم در جنگند. نمی دانم سرانجام این مبارزه چه خواهد بود. هر دو حق دارند. اما من به حرف کدام یک عمل کنم؟ عقلم یا احساسم...؟ تو بگو: بروم؟ یا بمانم؟ + نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386 6:39 PM توسط مریم |
امروز دلم دوباره شكست.... از همان جاي قبلي...! كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي.... كاش مي شد فرياد بزنم... پايان! دلم خيلي گرفته...! اينجا نمي توان به كسي نزديك شد! آدمها از دور دوست داشتني ترند. + نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386 8:11 PM توسط مریم |
Let this valentine be a promise to your self that you will not let your life to be spent away without love… Have a Lovly Valentine! ولنتاین مبارک...
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 3:43 PM توسط مریم |
گفتم:كبوتر بوسه گفتي: پر گفتم:گنجشك آن همه آسودگي گفتي: پر گفتم:پروانه پرسه هاي بي پايان گفتی: پر گفتم:التماس علاقه بي تابي ترانه بيداري بي حساب نگاهم كردي نه انگشتت از زمين زندگي ام بلند شد نه واژه پر از بام لبان تو پر كشيد سكوت كردي كه چشمه شبنم از شنزار انتظار من بجوشد عاشقم كردي همبازي نا ماندگار اين همه گريه و آخرين نگاه تو هنوز در درگاه گريه هاي من ايستاده است حالا بدون تو! روبه روي آيينه مي ايستم! مي گويم: زنبور گزنده اين همه انتظار كلاغ سق سياه اين همه غصه و كسي در جواب گفته هاي من پر نمي گويد تكرار آن بازي بدون دست و صداي تو ممكن نيست پس به پيوست تمام ترانه هاي قديمي باز هم مي نويسم.....! زندگی بی تو پر...! + نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386 1:57 AM توسط مریم |
حسابدار را کسی نمی دید. خدا می داند کجا رفته بود. قلم بغل کاغذ افتاده بود. روی سطری از کاغذ یک و منهای یک سخت با هم در افتاده بودند. ایکسی همان بغل ایستاده بود. منهای یک دلخور روی سطر نشسته بود و دستهایش راگذاشته بود روی منهایش. یک، قبراق و سر حال رو کرد به منهای یک و گفت:« اینور صفر و اونور صفر یک چیز روانیه. اگه اینو متوجه بشی این طوری ماتم نمی گیری.» منهای یک که کاملا کفری بود، گفت:« تو صفر رو ممکنه ببینی اما معنی اونو فراموش کردی. هر که خرش از صفر می گذره پشت سرشو نگاه نمی کنه. عدد حسابی! تو دستتو دراز بکنی می خوره به دمب دو، ذوق می کنی. این ذوق، این به سمت امید بودن، در من نیست. من از لحاظ موقعیت قابل مقایسه با تو نیستم اما با تو تشابهی دارم اسمی و شکلی برای همین خیلی ها فکر می کنند من هم عددی هستم.» یک خندید و گفت:« بعله که هستی.» منهای یک داد زد:« ولی زیر صفرم، هستیِ زیر صفر و بالای صفر از یک جنس نیستند.» یک گفت:« تو هم دستتو دراز کنی...» منهای یک حرفش رو قطع کرد و گفت:« می رسد به دایره ی صفر، به محدوده نیستی! به هیچ. من رو به صفر دارم، حرف های من می خورد به صفر و می افتد جلوم.» ناگهان حسابدار برگشت. یک و منهای یک هر کدام سر جای خود ایستادند. حسابدار قلم را برداشت نگاهی به آخرین سطر محاسباتش کرد، خطی روی یک و سپس روی منهای یک کشید و پایین صفحه نوشت:« ایکس مساوی است با صفر!» یک و منهای یک زیر سنگینی خطی که دستی بر آنها کشیده بود اسیر شده بودند. یک جر و بحثش را با منهای یک فراموش کرد و با تعجب پرسید:« با اینکه من بودم چرا ایکس مساوی صفر شد؟» + نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386 1:55 AM توسط مریم
بعد از این به همه عشق جهان می خندم به هوس بازی این بی خبران می خندم من از آن روزی که دلدارم رفت به غم و شادی عشق دگران می خندم خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است بدان می خندم...
+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386 10:22 AM توسط مریم |
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق ؟ که در این دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض بهوای سر کوی تو برفت از یادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم؟ حرف دگـر یاد نداد استـادم کوکب بخت مرا هیچ منجــم نشناخت یا رب از ما در گیتی بچه طالع زادم؟ تا شدم حلقه بگوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو بـمبارک بادم گر خورد خون دلم مردمک دیده رواست که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم پاک کن چهره ی حافظ بسر زلف ز اشک ورنه این سیل دمادم بکند بـنیـادم... + نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386 1:0 AM توسط مریم |
گفت: دلم از دنیا گرفته گفتم: از چه چیزش؟ گفت: از زشتیهاش از زبون آدماش وقتی که به تملق باز میشه گفتم: شاید می خوان بفهمونن که همدیگه رو دوست دارن؟ گفت: یه دوستدار واقعی صدای حرفش از دل پاکش بلند می شه و مثه یه آهنگ دلنواز می مونه که ملودیه اون آهنگ حقیقت یه احساسه. اما صدای تملق از یه مغز آلوده به گوش می خوره که ملودیه این یکی یه نیت ناپاکه. در آخر هردوشون هم به دل می شینن اما اولی می تونه کاری بکنه که شنونده اش با دستش ستاره ها رو هم لمس کنه ولی دومی اون دست رو از ریشه و بن قطع می کنه... + نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 2:59 PM توسط مریم |
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود... اولین ای کاش رو من گفتم مابقی رو شما بگید. کاش... + نوشته شده در شنبه 8 دی1386 0:19 AM توسط مریم |
با توام ای لنگر تسکین ای تکانهای دل ای آرامش ساحل با توام ای نور ای منشور ای تمام طیف های آفتابی ای کبود ارغوانی ای بنفشابی با تو ای دلشوره شیرین با توام ای شادی غمگین با توام ا ی غم غم مبهم ای نمیدانم ...هر چه هستی باش اما کاش نه جز اینم آرزویی نیست هر چه هستی باش اما باش. قیصر امین پور + نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386 5:42 PM توسط مریم |
امشب شب یلداست. من شب یلدا رو خیلی دوست دارم چون شب قشنگیه. امیدوارم شب یلدای خوبی داشته باشید.
شب یلدای همگی مبارک. + نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 10:30 AM توسط مریم |
سلام. شاید سلام بهترین بهانه برای زیبا ترین آغاز است و شاید برترین پایان ها... دلم خیلی گرفته. دیشب بعد از مدتها گریه کردم. آخه چند وقته نمی تونم گریه کنم نمی دونم چرا شاید خجالت می کشم شاید هم واقعا سنگدل شدم آخه مامانم بهم می گه تو سنگدلی. نمی دونه منم یه زمانی احساسات داشتم، اما وقتی دلم شکست وقتی غرورم خورد شد احساساتم هم رنگ باخت. نمی گم احساس ندارم نه دارم ولی خوب زیاد نیست. بیشتر سعی می کنم منطقی باشم اما متاسفانه جاهایی که باید منطقی باشم می شم خدای احساس و جاهایی هم که باید احساساتی شم میشم عین یه تیکه سنگ. و این خیلی بده نمی دونم باید چی کار کنم... حالا شما بگید من واقعا بی احساسم؟ + نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 5:25 PM توسط مریم |
فرداعصر یه همایش برگزار می شه درباره ی تاثیر بازی های رایانه ای بر کودکان منم باید برم اونجا کنفرانس بدم. هنوز هم آماده نیستم خدا کنه بتونم از پسش بر بیام. واسم دعا کنید که آبروریزی نشه خیلی نگرانم ... |