

فريدريش نيچه : "آشفتگي من از اين نيست كه تو به من دروغ گفته اي، از اين آشفته ام كه ديگر نميتوانم تو را باور كنم."
گابريل گارسيا مارکز: اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
ساموئید : اول صحت ، دوم جمال ، سوم مال و چهارم رفیق . این ها پله های نردبان سعادت است .

هر کس به خانمانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم ، نا مهربان من کو؟
نیروانا
عشق، پنهان شده در لابه لای اندوهی هولناک، پوشیده در پرده ای از ناکامی و شکست، سراب رنگینی که قلب ها را امید طپش می داد و در آخر... مرگ...توقفی ناگهانی، استراحتی همیشگی و نابود کننده، هجران را چنان با خود آمیخته است که روح سرکش انسان را خموده، خسته و به زیر می کشاند و در پایان با زهر خندی چیزی جز خاطرات باقی نمی گذارد.
می خواهم بنویسم... اما نمی دانم آیا تو آنها را می خوانی یا نه؟ بر برگی از یاس شعرهای بهاری با تو بودن را می نویسم، با نگاه سحر به افق دیده ات لبخند می زنم . سیاهی را رنگ میزنم تا وقت زودتر بگذرد و تو زودتر بیایی. بی تو بودن عمر مرا به انتها می رساند و با تو بودن همچون آتشی است که مرا در عشق تو مذاب می کند.
به لبت به گیسوانت به قشنگی صدایت به کمان ابروانت
که تو را ز جان پرستم
به دل سخت چو سنگت به دو چشم قهوه ای رنگت
که تو را ز جان پرستم
به قشنگی دو دیده به غمی کز تو رسیده به شب نور و سپیده
که تو را ز جان پرستم
به تمام کهکشان ها به تمام آسمان ها به ستارگان روشن
که تو را ز جان پرستم
به تمام باغ و بستان به صداقت گلستان
که تو را ز جان پرستم
به کبوتران زیبا به گل و گیاه و صحرا به چمن به دشت و دریا
که تو را ز جان پرستم
به خدا اگر بخندم به خدا اگر بگریم تویی آخرین بهارم که تویی بهار عمرم
به خدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم...!
دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد
غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام.
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...