تبليغاتX
آتش وحشی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 1:5 PM توسط مریم |

فريدريش نيچه : "آشفتگي من از اين نيست كه تو به من دروغ گفته اي، از اين آشفته ام كه ديگر نميتوانم تو را باور كنم."

 

گابريل گارسيا مارکز: اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

ساموئید  : اول صحت ، دوم جمال ، سوم مال و چهارم رفیق . این ها پله های نردبان سعادت است .

 

علی شریعتی  : اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند.

+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 12:54 PM توسط مریم |

+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 12:47 PM توسط مریم |

هر کس به خانمانی دارند مهربانی

من مهربان ندارم ، نا مهربان من کو؟

 

+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 12:43 PM توسط مریم |

نیروانا

هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم می گذارد. او وظیفه ای دارد که باید ادا کند، پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفاً اینجا نیستی، بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است. کل هستی بر آن است ، کاری را از طریق تو به انجام برساند. خلّاق باش. نگران نباش چه می کنی انسان کارهای بسیاری را باید انجام دهد ، امّا هر کاری را مبتکرانه، از روی شیفتگی و اخلاص انجام بده. آن گاه کار تو عبادت می شود. به نیروانا که برسی دیگر جایت روی زمین نیست.
+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 12:38 PM توسط مریم |

عشق، پنهان شده در لابه لای اندوهی هولناک، پوشیده در پرده ای از ناکامی و شکست، سراب رنگینی که قلب ها را امید طپش می داد و در آخر... مرگ...توقفی ناگهانی، استراحتی همیشگی و نابود کننده، هجران را چنان با خود آمیخته است که روح سرکش انسان را خموده، خسته و به زیر می کشاند و در پایان با زهر خندی چیزی جز خاطرات باقی نمی گذارد.

+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 12:35 PM توسط مریم |

می خواهم بنویسم... اما نمی دانم آیا تو آنها را می خوانی یا نه؟ بر برگی از یاس شعرهای بهاری با تو بودن را می نویسم، با نگاه سحر به افق دیده ات لبخند می زنم . سیاهی را رنگ میزنم تا وقت زودتر بگذرد و تو زودتر بیایی. بی تو بودن عمر مرا به انتها می رساند و با تو بودن همچون آتشی است که مرا در عشق تو مذاب می کند.

ماه شو و مرا از نقاب سیاه شب نجات بده، چه بگویم که در تو اثر کند و تو مرا از هر چه پوچی است نجات دهی.به نگاهت قسم که خیال مرا از تو گریزی نیست . همیشه این منم که برای پرسشی ساده پریشانم : آیا مرا دوست داری؟
+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 12:24 PM توسط مریم |

به لبت به گیسوانت به قشنگی صدایت به کمان ابروانت

که تو را ز جان پرستم

به دل سخت چو سنگت به دو چشم قهوه ای رنگت

که تو را ز جان پرستم

به قشنگی دو دیده به غمی کز تو رسیده به شب نور و سپیده

که تو را ز جان پرستم

به تمام کهکشان ها به تمام آسمان ها به ستارگان روشن

که تو را ز جان پرستم

به تمام باغ و بستان به صداقت گلستان

که تو را ز جان پرستم

به کبوتران زیبا به گل و گیاه و صحرا به چمن به دشت و دریا

که تو را ز جان پرستم

به خدا اگر بخندم به خدا اگر بگریم تویی آخرین بهارم که تویی بهار عمرم

به خدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم...!

+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 12:14 PM توسط مریم |

دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

+ نوشته شده در هجدهم آبان 1386ساعت 6:34 PM توسط مریم |

غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام.

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام...

+ نوشته شده در هجدهم آبان 1386ساعت 5:55 PM توسط مریم |