مثل تمام سال هایی که آمدند و رفتند...
سال چندان بدی برای من نبود و خوبی هایی هم داشت و من با تمام بدی ها و خوبی هایش دوستش داشتم. و خاطره های به یاد ماندنی را برایم به جا گذاشت...
خاطرات تلخ و شیرینی که یاد آوری تلخ هایش با افسوس همراه اند و شیرین هایش با شادی.
هر چند تلخ هایش هم برایم شیرین بودند و بهترین خاطراتم محسوب می شوند و از این بابت تلخ به شمار می روند که به اتمام رسیده اند و افسوس می خورم که کاش...
خاطرات تلخ هشتاد و شش را بیش از شیرین هایش دوست دارم. و به برخی از خاطرات شیرینی که در این سال به دست آوردم اطمینانی ندارم!! و هر لحظه امکان تلخ شدن آنها وجود دارد!!! ولی تمامی آنها را دوست دارم.
به هر حال سال هزار و سیصد و هشتاد و شش عزیز از تو برای تمام چیز هایی که در خود به من یاد دادی ممنونم. امیدوارم در یادها باقی بمانی و به فراموشی سپرده نشوی که بعد ها بخواهی همچون من شعر " نمی کنی ای گل یک دم یادم" را زیر لب زمزمه کنی...
و سالی که در پیش هستی، هزار و سیصد و هشتاد و هفت گرامی همه به استقبالت آمده ایم. پس سال بدی نباش. برای هیچ کس...
خدانگهدار هزار و سیصد و هشتاد و شش دوست داشتنی...
تو پایان مرا دیدی و رفتی!
به روی گونه تابیدی و رفتی .....
مرا با عشق سنجیدی و رفتی؟؟
تمام هستی ام نیلوفری بود ....
تو هستی مرا چیدی و رفتی ..!!!
کنار انتظارت تا سحر گاه ... شبی همپای پیچک ها نشستم !!
تو از راه آمدی با ناز ...
آن وقت ،تمنای مرا دیدی و رفتی ؟؟؟
شبی از عشق تو با پونه گفتم :
دل او هم، برای قصه ام سوخت ..
غم انگیزست ....
تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی ؟؟؟
چه باید کرد این هم سرنوشتیست ..
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را، به یک پروانه بخشیدی و رفتی؟؟
صدایت کردم از ژرفای یک یاس ...
نمی دانم شنیدی برنگشتی ؟؟ و یا این بار نشنیدی و رفتی ؟؟؟؟
نسیم از جاده های دور آمد ...
نگاهش کردم .....!! ولی چیزی به من نگفت ؟؟
تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی ؟؟
دلم پرسید از پروانه یک شب: چرا عاشق شدی؟؟؟ درد عجیبیست !!!
و یادم هست، تو یک بار این را زیک دیوانه پرسیدی و رفتی؟؟؟
تمام بغض هایم مثل یک رنج،شکست و قصه ام در کوچه پیچید..
ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی؟؟
کنار من نشستی تا سپیده ...
ولی چشمان تو جای دگر بود ....
و من می دانم آن شب تا سحرگاه ...
نگارن را پرستیدی و رفتی ....
شبی گفتی نداری دوست من را ؟؟؟
نمی دانی، که من آن شب چه کردم ....
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی .....
هوای آسمان دیده ابریست ؟؟؟
تو تا بیراهه های بی قراری، دل من را کشانیدی و رفتی؟؟؟
پریشان کردی و شیدا نمودی ...
تمام جاده های شعر من را ...
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی؟
یادته گفته بودی حتما واسه مردن که نباید از این دنیا رفت...
الان من مردم.
شدم عین جسدی که هیچ روحی در آن نیست.
خسته ام.
تنهام.
جسمم تنها نیست ولی روحم...
می خوام که یکی نجاتم بده.
ولی نمی دونم از کی، از چی و از کجا!
معلقم،
آویزان.
میان زمین و هوا سر در گم.
دلخوش به سرابی دوست داشتنی.
می دانم که آنچه در مقابلم است، حقیقت نیست.
اما حقیقت چیست؟
آیا آنچه را که من حقیقت می پندارمش به راستی حقیقت است؟
یا آنچه تو می گویی حقیقت است؟
مغزم پر شده است از افکاری در هم
که همه حدس و گمان اند
و تو نیز در این موقعیت نیستی.
حالا که به تو محتاجم، نیستی.
در میان افکارم غرق شده ام و به کسی نیاز دارم که مرا از این مرداب نجات دهد.
چند روزیست که عقل و احساسم با هم در جنگند.
نمی دانم سرانجام این مبارزه چه خواهد بود.
هر دو حق دارند.
اما من به حرف کدام یک عمل کنم؟
عقلم یا احساسم...؟
تو بگو:
بروم؟ یا بمانم؟
امروز دلم دوباره شكست....
از همان جاي قبلي...!
كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي....
كاش مي شد فرياد بزنم... پايان!
دلم خيلي گرفته...!
اينجا نمي توان به كسي نزديك شد!
آدمها از دور دوست داشتني ترند.