صیاد ازل که دانه در دام نهاد
صیدی بگرفت و آدمش نام نهاد
هر نیک و بدی که می روم در عالم
او می کند و بهانه بر عام نهاد
این کوزه چو من عاشق زاری بودست
دربند سر و زلف نگاری بودست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بودست
ایزد چو گل وجود ما می آراست
دانست ز فعل ما چه بر خواهد خاست
بی حکمش نیست هر گناهی که مرا
پس سوختن روز قیامت ز کجاست؟
" خیام "