زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیــم شـب دوش بـه بالیـن من آمد بنـشسـت
سـر فـرا گوش مـن آورد به آواز حـزیــن
گفت ای عاشـق شوریده ی مـن خوابت هست
عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهنـد
کـافـر عشـق بـود گـر نشـود بـاده پــرسـت
برو ای زاهد و بر درد کشان خورده مگیر
که ندادند جز ایـن تحفه بـه مـا روز الـســت
آنچه او ریـخت بـه پـیـمانه مـا نوشـیـدم
اگر از خمر بهشـت است وگـر باده ی مسـت
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگـار
ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست
( حافظ )
+ گاهی چو مـلایکم سر بـنـدگـیـسـت
گه چون حیوان به خواب و خور زندگیست
گـاهـم چـو بــهـایـم سـر درنـدگیــسـت
سـبـحـان الله ایـن چـه پـراکـنـدگیـسـت
( ابوسعید ابوالخیر )
+ از چرخ به هر گونه دار امید
وز گردش روزگار می لرز چو بـیـد
گفتی که پس از سـیـاهی رنـگـی نـبـود
پـس مـوی سـیـاه مـن چـرا گـشـت سـفیـد
( حافظ )