تو پایان مرا دیدی و رفتی!
به روی گونه تابیدی و رفتی .....
مرا با عشق سنجیدی و رفتی؟؟
تمام هستی ام نیلوفری بود ....
تو هستی مرا چیدی و رفتی ..!!!
کنار انتظارت تا سحر گاه ... شبی همپای پیچک ها نشستم !!
تو از راه آمدی با ناز ...
آن وقت ،تمنای مرا دیدی و رفتی ؟؟؟
شبی از عشق تو با پونه گفتم :
دل او هم، برای قصه ام سوخت ..
غم انگیزست ....
تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی ؟؟؟
چه باید کرد این هم سرنوشتیست ..
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را، به یک پروانه بخشیدی و رفتی؟؟
صدایت کردم از ژرفای یک یاس ...
نمی دانم شنیدی برنگشتی ؟؟ و یا این بار نشنیدی و رفتی ؟؟؟؟
نسیم از جاده های دور آمد ...
نگاهش کردم .....!! ولی چیزی به من نگفت ؟؟
تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی ؟؟
دلم پرسید از پروانه یک شب: چرا عاشق شدی؟؟؟ درد عجیبیست !!!
و یادم هست، تو یک بار این را زیک دیوانه پرسیدی و رفتی؟؟؟
تمام بغض هایم مثل یک رنج،شکست و قصه ام در کوچه پیچید..
ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی؟؟
کنار من نشستی تا سپیده ...
ولی چشمان تو جای دگر بود ....
و من می دانم آن شب تا سحرگاه ...
نگارن را پرستیدی و رفتی ....
شبی گفتی نداری دوست من را ؟؟؟
نمی دانی، که من آن شب چه کردم ....
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی .....
هوای آسمان دیده ابریست ؟؟؟
تو تا بیراهه های بی قراری، دل من را کشانیدی و رفتی؟؟؟
پریشان کردی و شیدا نمودی ...
تمام جاده های شعر من را ...
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی؟