تبليغاتX
آتش وحشی -

 

 

من از صحرای خشک و بی نشان از پرتو مهتاب

من از صحرای بی باران

من از کشتارگاه قمریان پاک و بی آزار

در سکوت صبح

می آیم

لب از تب خال

گلو لبریز از فریاد

دلم خود

کاسه ی خونست

و پاهایم رمق گم کرده و بی زور

سوار اسب خسته

_سرکش دیروز_

پر ز ساز و برگ

لیک بی شوکت

بی یاور

"زمین زیر پاهایم بسان موج می لرزد

نه خدایا

من بسان موج می لرزم"

من از آوردگان سرنوشت شوم می آیم

من از پیکار نحس تن بتن با خویش

سرودی گر شنیدی ناله ی سرد عقوبت هاست

وگر فریاد

حدیث تلخ تنهایی

بگو!

دروازه های شهر بگشایند

بگو!

آغوش ها را باز گردانند

که مردی خسته می آید

ز گرد راه

پر تشویش

نا خرسند...

                  "زنگویی"

 

 

+ نوشته شده در پنجم فروردین 1387ساعت 1:52 AM توسط مریم |