" مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ رو به رو شوم که می شوم – مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ... "
امروز داشتم داستان ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی رو می خوندم. این جمله ی بالا هم از زبان ماهی سیاه کوچولو هستش. فکر می کنم شما هم این داستان رو خونده باشید. درسته که واسه بچه هاست ولی خیلی جذاب و قشنگه. من این داستان رو خیـــــــــلی دوست دارم. البته تمام داستان های صمد بهرنگی قشنگن ولی من این داستان رو بیش تر از بقیه داستان هاش دوست دارم. حرف های ماهی سیاه کوچولو، تعریفی که از زندگی داره و سوال هایی که توی ذهنشه خیلی جالبن. با اینکه آخرش تلخ تموم میشه و ماهی سیاه کوچولو می میره ولی بعد از خوندن این داستان احساس خوبی بهم دست داد. احساس بچگی کردم ! البته من همیشه بچه ام... بهتون پیشنهاد می کنم شما هم اگه وقت کردین کتاب های بچگی تون رو بخونید. خیلی خوبه ! ![]()

نگاش کنید چه قدر نازه ! چه دستاش تپلیه ! خیلی بانمکه ! ![]()