چمدان
یک صبح روز یکشنبه ماه تیر هوای شهر برلین تیره و خفه کننده بود. آدم از فرط گرما در رختخواب غلت می خورد، عرق از تنش می جوشید. اما حاضر نمی شد که از جایش بلند شود. دود کارخانه ها مه جنگل ها که با هم مخلوط می شد و ذرات آن که از میان پنجره توی اتاق می آمد، مثل این بود که می خواست فشاری را که بر تن و جان آدم وارد می آورد سخت تر کند. من در آنوقت در برلین تحصیل می کردم. نیم ساعت بود که صاحبخانه چایی مرا روی میز گذارده بود ولی من خیال بلند شدن نداشتم. یکی دو مرتبه هم از پشت در گفته بود: « آقا، از منزل پدرتان پای تلفون شما را می خواهند.» ولی من جواب نداده بودم.
ساعت نه، کسی با عجله در اتاق مرا زد و داخل اتاق شد. من ابتدا باز بگمان اینکه صاحب خانه کاری دارد، اعتنایی نکردم ولی بعد که ناگهان صدای پدرم را شنیدم، از جا جسته، سلام کردم. او روی صندلی راحت کنار اتاق نشست. قوطی سیگار طلایش را بیرون آورد، سیگاری آتش زد و گفت: « چرا آنقدر اتاق تو درهم و برهم است، چرا این کتاب ها را جمع نمی کنی؟ نگاه کن: صابون و قلم و شانه و کراوات و چوب سیگار و سربند و دیگر چی، عکس، همه روی هم ریخته.» بوی عطر که از صورت تازه تراشیده ی پدرم تراوش می کرد، در نظر من زننده بود. راست می گفت. دقت و مواظبت او، وقار شترمآبی او با زندگانی مشوش پریشان من، با دل چرکین من بهیچوجه جور نمی آمد. در خانه او یک قفسه مخصوص صابون، یکی مخصوص سیگار، یک اتاق هم مخصوص کتاب بود.
امروز بیش از روزهای دیگر به پدرم توهین شد، برای آنکه پدر با وقارم خود را کوچک کرده و در منزل من آمده بود، مگر من آن پسری نیستم که پس از مدتها زد و خورد از خانه او بیرون آنده بودم چونکه میل نداشتم هر روز ساعت یک بعدازظهر غذا بخورم و هرشب ساعت یازده در خانه باشم و بخوابم و صبح ساعت هفت سر میز چایی حاضر باشم.
در ضمن اینکه او سیگارش را می کشید، من سرو صورتم را شسته، پهلویش نشستم. از من پرسید: « تو خیال نداری تابستان مسافرتی بکنی؟»
نفهمیدم که منظور پدرم چه بود؟ آیا می خواست بگوید: مسافرت بکن یا اینکه با من مسافرت بکن. من برای اینکه به سوال او صریحا جوابی نداده باشم، گفتم:
« من پول ندارم، شما کمی این ماه به من اضافه بدهید.»
- خوب بود که من اینجا آمدم.
- اگر شما را نمی دیدم قرض می کردم.
چون می دانستم که از قرض کردن بدش می آید، مخصوصا به رخش کشیدم که با پولش به من سرکوفت نزند.
پدرم پس از لحظه ای خاموشی- این خاموشی، این عادت زننده ی او برای من یکنوع شکنجه بود، این حالت چشمهای سرخ و درشتش که می خواست، اگر می توانست، مرا آتش بزند، این حالت چشم که آثار ظلم و اقتدار پدر عهد بربریت بود، برای من کشنده و ناگوار بود. پدرم پس از لحظه ای خاموشی دفتر چک بانک را از جیب بیرون آورد و یک چک صد مارکی به من داد و گفت: « من مسافرت می کنم و می روم به اطراف سیتو؟، به یکی از ییلاق های سرحد چکوسلاو ( اسم آنرا فراموش کرده ام)، ترن ساعت یازده حرکت می کند. اگر می توانی برو به خانه ی من و آنا بنشین تا پسر صاحبخانه ی من چمدان مرا به ایستگاه ببرد. اگر می خواهی خودت ساعت یازده با چمدان آنجا باش تا با هم مسافرت کنیم.»
بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم: « بسیار خوب.»
- چطور بسیار خوب؟ خودت می آیی، یا آنکه می دهی چمدان مرا ببرند؟
- شما خودتان نمی توانید چمدانتان را ببرید؟
برق از چشمش پرید. اما بروی خودش نیاورد، همانطوریکه عادت داشت با کمال خونسردی گفت: « من قبلا جای دیگر کار دارم، الان ساعت نه است. ساعت نه و نیم جایی کار دارم.»
- بسیار خوب من چایی می خورم، بعد می روم بانک و از آنجا می روم به خانه ی شما و آنجا هستم تا پسر صاحبخانه چمدان شما رابه ایستگاه ببرد و برگردد.
- اگر بخواهی به بانک بروی دیگر دیر می شود.
- بدبختانه هیچ پول ندارم.
خنده اش گرفت. من هم خنده کردم. ده مارک دیگر به من داد. من تشکر کردم. پدرم رفت، کمی متاثر شدم. پدر من یادگار خوبی از دنیای گذشته بود، اما نه سروصورتش ! عطر او، مال این دوره بود ولی افکارش ! حتما باید ساعت یازده غذا بخورد ... و الا ... نظم و ترتیب زندگانی بهم می خورد ... به وقار لطمه وارد می آید، خانواده از میان می رود، اصول مقدس خانواده را باید رعایت کرد. چه خوب است پسر و دختر آدم همه دور هم جمع باشند، با هم بگویند، و پدر، بزرگ خانواده، بالای اتاق بنشیند، فرمان بدهد، بیایند بروند. پدر خدای خانه است. درست انعکاس مذهب در خانواده و یا برعکس. درست دنیای گذشته !
لباسم را پوشیدم و به راه افتادم. رنگ تیره خیابان های برلین، این حالت مخصوص این شهر در ماه اوت، آن هم یک تابستان خفه، مرا داشت می کشت، آیا با پدرم به این ییلاق بروم؟ این سروصورت، این عطر بی خودی نیست ! به سرحد چکوسلاو می رود، چطور است؟ من هم با او می روم، اما نه چند روز پیش آن خانم روسی ... اسمش چه بود؟ کاتوشکا ... کاتوشکا ... اوسالوونا ... وقتیکه از هم خداحافظی کردیم، وقتیکه دست سفید و باریک خود را ، آن انگشت های استخوانی و کشیده اش را در دست من گذارده بود ، می گفت: « باز یکدیگر را ببینیم، من می روم به سیتو، شما هم بیایید آنجا.» شب پیش وقتیکه آن صورا سفید و لاغر در دامن من بود، وقتیکه گونه های برجسته اش را به صورت من چسبانیده بود، یک چیزهایی زمزمه می کرد؟ تملق مرا می گفت ! نه، تملق نبود، در آن حالت نمی شد دروغ گفت و دروغ حس کرد، چه می کرد؟ چنگ می انداخت و زلفهای مرا می کند. به من می گفت: « تو غیر از همه هستی؟ »
یکمرتبه در وسط خیابان شروع کردم به بلند خندیدن، نگاه کردم دیدم بیش از یک ساعت بیخودی در خیابان ها را رفته ام، از منزل پدرم هم گذشته ام. اتوموبیلی رد می شد، سوار شدم.
تکان ملایم اتوموبیل مرا مثل بچه ای که در گهواره انداخته باشند به آرامی به خواب برد، اما در خوابی که پر از حوادث گوناگون بود. کاتوشکا ... اوسالوونا ... کجا می رود، به سیتو؟ این اسم را امروز هم شنیدم؛ اینجا همان محلی است که پدرم هم می رود. چطور است، با پدرم می روم، یعنی نه، با پدرم می روم به سیتو برای دیدن کاتوشکا اوسالوونا ... اصلا خود این اسم آهنگ دارد؛ کاتوشکا ... اوسالوونا. اما می ارزد که آدم وقت خودش را با این روس ها بگذراند. با این روس های مهاجر ! برای من چه چیزها تعریف می کرد، از دوک از پرنس از دربار، از راسپوتین، از تزار، از تولستوی، از سیبریه، می دانست که من مخالف او هستم. می دانست که من فقط لبهای او را دوست داشتم، نه جواهراتی که در سینه اش می درخشید. وقتیکه من مخالف گفته های او را می گفتم، لبش را روی لبها من فشار می داد، که من دیگر حرف نزنم، خوب می دانست که من بهمه این حرفهای او پشت پا زده ام. می دانست که من گفته های او را دروغ می دانم، و حقیقت را در پشت پرده ی کلمات او پیدا می کردم، معهذا مرا دوست داشت. و هنوز هم دوست دارد. یقین !؟
شوفر پرسید: « آقا کجا برویم؟ »
- ساعت چند است.
- ساعت ده و نیم.
- برو اولاند شتراسه 28.
تصمیم گرفتم به سیتو بروم. اما به پدرم دیگر نمی رسیدم. اول به خانه اش رفتم. چمدان را توی اوتوموبیل گذاشتم، از بانک پول گرفتم و با ماشین ساعت یک بعدازظهر به همان محلی که پدرم رفته بود با چمدانش حرکت کردم.
چون ماشین در گورلیتس قریب یک ساعت توقف داشت، طرف های عصری وارد سیتو شدم و از آنجا با راه آهن به آن ییلاق رفتم. چمدان را در ایستگاه گذاشتم، در مهمانخانه های ییلاقی ( دوتا بیشتر در آنجا نبود) سراغ کاتوشکا را گرفتم. در مهمانخانه ی « خانه سبز» منزل داشت. همان جا اتاقی برای خود گرفته منزل کردم. کاتوشکا با مادرش و یک زن دیگر دو اتاق در «خانه سبز» داشتند.
پس از ساعتی روی کارتم نوشتم: « کاتوشکای عزیزم، الان وارد شده ام میل دارم ترا ببینم. وقت و محل آن را معین کن. ف
زنگ زدم. پیشخدمت آمد. دختر 19 ساله ای بود با زلفهای بور و چشمهای زاغ. وقتی که کارت به دستش دادم، لبخندی زد و گفت: « آقا، شما آقای ف. نیستید؟ همین خانم چهار روز است که آمده و هر روز سراغ شما را گرفته است.»
- از شما چرا؟
- آخر من خانم را دوست دارم. سال پیش اینجا بودند. به من یک کتاب بخشیدند، چیزهای دیگر هم هست؟
پرسیدم چه چیز دیگری هم هست؟
- خانم یک رازهایی پهلوی من دارد.
- اسم شما چیست؟
- فریدل.
- خوب فریدل حالا به من نمی گویید چه رازهایی دارد؟
- آنقدر اصرار نکنید.
- بسیار خوب. میل ندارید. نگویید.
دخترک فکری کرد و گفت: « نه، به شما می گویم چون می دانم که کاتوشکا خانم فقط شما را دوست داد. از روزیکه کاتوشکا خانم اینجا آمده است، هرروز سراغ شما را می گیرد. امروز یک آقایی آمد پیش خانم، این آقا چند وقت پیش هم که خانم برای کرایه کردن خانه با مادرشان تشریف آورده بودند همراهشان بود، اما خانم او را دوست ندارد، به نظرم مجبوری است، عصری می گفت، کی می شود آقای ف. بیاید.»
من یک اسکناس دو مارکی از جیبم بیرون آورده، یواشکی توی دست فریدل گذاردم، بعد پرسیدم: « خوب، فریدل، این چه جور آدمی هست؟ »
- والله، اینش را دیگر نمی دانم، من درست از نزدیک ندیدمش.
- بسیار خوب، فریدل، حالا بروید و این پاکت را به خانم برسانید اما طوری باشد که کسی نفهمدو
مثل اینکه آب سردی روی من ریختند ... خیال کردم از این مهمانخانه بروم به آنجایی که پدرم منزل دارد. بالاخره همه زنها یکی هستند، گریه ی آنها دروغ، خنده ی آنها دروغ ! اگر کاتوشکا دروغگوست پس همه زنها دروغگو هستند، این چشمهای درخشنده چطور دروغ می گویند ! اما مرا هم که این چشمها و این گونه ها به دام کشیدند، آن یک نفر هم بالاخره عاشق قشنگی است، گذشته از این من چه مذیتی بر او دارم ... چرا من بر او مزیت دارم، مرا ممکن است که واقعا دوست داشته باشد، اما بطور یقین پول او بیش از من است، از اینجا اولین سنگ اساس مقدس خانواده گذاشته می شود.
خوب بود که پاکت را نمی دادم. حیف نیست که آدم خودش را سبک کند؟ بیخود کارت را فرستادم، اما چون این دخترک قضایا را مطلع بود، دیگر کاری نمی شد کرد. فریدل برگشت. روی کارتی به اسم کاتوشکا اوسالوونا ، کاتوشکا چنین نوشته بود: « مادرم میل دارد با تو آشنا شود، و خواهش می کند که برای شام به ایوان ما بیایی.»
... حالا دیگر باید لباس عوض کرد، باید مراسم ادب بجا آورد، باید دست خانم والده را بوسید ... من آمده ام که فقط گونه های کاتوشکا را ببوسم من می خواهم چشم های او را ببینم، چطور است؟ امشب عذر می خواهم، باید بروم پهلوی پدرم، قبلا به او وقت داده ام، کاتوشکا اوسالوونا. این اسم را بلند گفتم، از دهنم پرید ...
در اتاق باز شد و کاتوشکا وارد اتاق من شد، بطرف من آمد و گفت: « بالاخره آمدی؟ من هیچ امید نداشتم.» آهنگ لطیف صدای او را که شنیدم، تمام آنچه تابحال راجع به او فکر می کردم از یادم رفت. دستش را بوسیدم، او را روی صندلی راحتی نشانده، گفتم: « دیدی که آمدم.»
- چرا؟
- چرا؟ مگر من تو را نمی شناسم؟ تو اصلا همیشه خواب می بینی، تو هیچوقت بیدار نیستی. آنچه منم الان بتو می گویم، شاید اصلا نمی شنوی ...
راست می گفت، من گلبوته های سرخرنگی را که روی پیراهن سفید رنگش بود تماشا می کردم. من از پوست سفید سینه اش که از زیر پیراهن پیدا بود کیف می کردم. من از پشت گرذن متناسبش که روی آن شال گردن سیاه رنگی انداخته بود لذت می بردم. من به مژه های سیاهش که تقریبا تمام چشم های او را پوشانده بود نگاه می کردم، حرف هایش را نمی شنیدم برای اینکه خیلی معمولی بود. من چشم هایم را به چشم هاش دوخته یودم. بعد گفت: « من خودم آمدم اینجا از تو خواهش بکنم که دعوت مادرم را رد نکنی.»
- از کجا می دانستی که من نمی آیم؟
کاتوشکا پلک های چشمش را کمی توی هم برده گفت: « من می دانم که تو این تشریفات را دوست نداری.»
عوض جواب لبهایم را روی لبهای او گذاشتم، مدتی آنها را مکیدم. خوب مرا شناخته بود. ( از کجا مرا به این خوبی می شناسی؟) این سوال من توهینی بود برای او. این دختر زیاد احساساتی بود اما احساسات دروغ نداشت. ( آیا چنین چیزی ممکن است؟) یا کمتر داشت.
- تو خیال می کنی که ما یک ماه است با هم آشنا هستیم. من از وقتی که خودم را می شناسم ترا هم می شناسم. اولین دفعه تو را در کجا دیدم؟ در خواب ! بله در خواب، شاید آنوقت پانزده ساله بودم. من همیشه عاشق چشم های زاغ بودم مانند چشم های تو. من همیشه موهای بور و زردو دوست داشتم مانند زلف های تو. یادت می آید در شب اولی که با هم آشنا شدیم چه گفتم؟ من عاشق یک وهمی بودم و حالا می بینم که آن وهم در تو ، در افکار پریشان تو، در زندگانی تو، در روح ناراحت تو جلوه گر شده است، تو که از زندگی من خبر داری. شما مردمان مخصوصی هستید من خوب می دانم که تو همیشه مرا دوست نخواهی داشت. موجی است می آید و بعد می رود. موج می رود اما آب سرجای خود هست، تو مرا فراموش می کنی. این طور نیست؟ اما من فراموش نمی کنم. من به آرزوی خودم رسیده ام. زندگانی من بهدر نرفته است. تا بحال به عشق این وهم زندگانی می کردم. از این ببعد هم بیاد این روز ها زندگی خواهم کرد، تو که نمی توانی شوهر من بشوی، تو چطور می توانی عمری با من بسر ببری؟ اما آن دقیقه که من با تو هستم ... آن دقیقه ...
گریه اش گرفت: « من بالاخره باید زندگانی بکنم، باید شوهر بکنم.»
حالا مطلب را فهمیدم. آن مردی که به تازگی با او آشنایی پیدا کرده است شاید باید شوهر او بشود. شاید اگر کاتوشکا خودش می توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمی کردند، با من زندگی می کرد بدون اینکه زن من بشود. حاتلا نه پدر و نه مادر، هیچ کس او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد، برای اینکه فقط بتواند زندگتنی کند، زنها همه خود را می فروشند، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی.
- گریه نکن کاتوشکا، حالا می فهمی چرا از دنیای او بیزارم.
نفهمید چه می گویم، مرا بوسید، بوسه ای که فقط دختران جوان روس مومشکی می توانند به آدم بدهند، از من پرسید: « کی تو را ببینم.» من گفتم: « بعد از شام می توانیم کمی گردش برویم؟»
- بسیار خوب بعر از شام.
شام با مادر کاتوشکا و آن خانم دیگر روی هم رفته کسل کننده بود. بعد از شام من و کاتوشکا با هم به گردش رفتیم؛ بیش از نیم ساعت راه رفتیم، هوا تاریک بود، از میان جنگل های درخت سرو آهسته می گذشتیم، ابر نازکی آسمان را کبود رنگ کرده بود. راه ها خلوت و خالی از صدا بود. از دور عو عو سگهای دهاتی ها به گوش می رسید. کاتوشکا یک شعر روسی زمزمه می کرد؛ من گوش می دادم. نیم ساعتی گذشت. روی تپه ای در میان جنگل چهاچوبی گذارده بودند. کاتوشکا خسته شده بود، من پرسیدم:
- می خواهی کمی اینجا بنشینیم؟
- بد نیست.
- برویم بالای چهارچوب.
- می ترسم بیافتم.
- نترس ترا می گیرم. اینجا هوا گرفته است. آن بالا هوا بهتر است.
چهار چوب پنج پله داشت. پایش را که روی پله اول گذاشت چهرچوب صدای ترقی کرد. کاتوشکا خود را در آغوش من افکند. این بهانه بود که ما باز یکدیگر را ببوسیم: بعد به کمک من بالا رفت. دور ما را درخت های سیاه رنگ احاطه کرده بودند، سر درختها مثل موج آب تکان می خورد. کاتوشکا باز زمزمه کرد. روسی می خواند، ملایم اما با روح. دستش را در دستم گرفتم.
- کاتوشکا !
عوض اینکه جوابی بدهد سرش را روی شانه من گذارد. چه خوب بود که این خاموشی زود شکسته نشود. بعد از مدتی از من پرسید:
- چطور شد که تو اینجا آمدی؟
- اولا که به تو وعده داده بودم.
حرف مرا قطع کرد « ثانیا ...»
- ثانیا که پدرم آمده است اینجا من هم آمده ام.
- پس چرا تا بحال نگفتی؟
- گفتن نداشت. تو آنقدر به پدر و مادرت اعتقاد داری. می دانی، من برخلاف تو فکر می کنم. در همه چیز.
- مرا با آشنا کن، خجالت می کشی؟
- چرا خجالت بکشم، من میل ندارم، اگر تو میل داری، فردا ...
صورتش را در سینه من پنهان کرد؛ او گفت « فردا نمی شود.»
- چرا فردا نمی شود؟
هر دو دستش را به گردن من آویخت. مرا بوسید و گریه کرد. من دستهای او را از گرن خود باز کردم، با هر دو دست گونه هایش را گرفتم، نگاهی در تاریکی به چشمهایش انداختم و گفتم: « گریه نکن، کاتوشکا. من می دانم، حرف های امروز تو را فهمیدم. دنیای تو همین طور است. من هم تو را دوست می دارم، من آنقدر تو را دوست دارم، که نمی توانم تو را بخرم. بهتر این است که همین وهم برای ما بماند. این وهم بد نیست، به آدم دلداری می دهد، به آدم جرات و امیدواری می دهد. فردا با آنکس که تازه آشنا شده ای می خواهی به گردش بروی، بسیار خوب ما فردا شب همدیگر را می بینیم.»
- تصور نکن که من فردا با او تنها هستم. مادرم همراه ماست. فردا شبهم در مهمانخانه ی « اسب سفید» مهمان او هستیم. بیا، فردا شب او را به تو معرفی می کنم.اگر مرا دوست داری، عقیده ی خودت را درباره ی او به من بگو.
- بسیار خوب، کاتوشکا. فردا می روم به سراغ پدرم و فردا شب در مهمانخانه ی « اسب سفید» هستم.
دیگر حرفی نزدیم، با نوازش و بوسه آنچه می خواستیم به هم گفتیم. کم کم ماه درآمد. دیر وقت شد. از روی چهارچوب پایین آمدیم. مرغانی که نور ماه آنها را مست کرده بود با هم راز و نیاز می کردند. ما سرودهای آنها را می شنیدیم و لذت می بردیم.
ساعت 11 بود که من به اتاق خود رفتم. فریدل را صدا زدم. شراب برای من آورد. پس از مدتی آواز گرامافون از اتاق همسایه بلند شد. من مدتی شراب خوردم و سیگار کشیدم.
روز بعد ساعت نه از اتاق خوابم بیرون آمدم. ابتدا کمی در سرسرا قدم زدم. فریدل دستمال سفید به سرش بسته بود و در اتاق ها کار می کرد.
به من گفت کاتوشکا و مادرش و آن خانم دیگر به گردش رفته اند. آنوقت به ایستگاه راه آهن رفتم. از آنجا با چمدان پدرم در یک کالسکه نشسته و به مهمانخانه پدرم که همان « اسب سفید» بود رفتم. از مهمانخانه ی ما تا آنجا قریب نیم ساعت راه بود. ساعت ده و نیم به آنجا رسیدم اما پدرم نبود.گفتند که صبح زود رفته است. من چمدان را پیش صاحب مهمانخانه امانت گذاشتم و رفتم. از این ده به آن ده. غروب که به مهمانخانه ی « خانه سبز» رسیدم، کاتوشکا نبود. فریدل باز آمد، امشب بر خلاف همیشه لباس قشنگی تنش بود: « آقا، خانمها آمدند و رفتند.»
- فریدل امشب خودتان را قشنگ کرده اید.
- بله، امشب من مرخصی دارم و با نامزدم می روم به رقص.
شام را خوردم و پیاده به مهمانخانه ی پدرم رفتم. ساعت نه به /انجا رسیدم. در اتاق پدرم که رفتم، گفتند در سالن پایین است. از پله ها پایین آمدم. در را که باز کردم دیدم کاتوشکا پهلوی پدرم نشسته است. پیشخدمت داشت شیشه های شراب را بر می داشت و شیشه های تازه می گذاشت. پدرم صورتش را از ته تراشیده بود. کاتوشکا لباس آبی رنگ تنش بود. قشنگ تر از همیشه به نظرم آمد. فوری بیرون آمدم. روی کارتم چیزی به کاتوشکا نوشتم و به پیشخدمت دادم که به او بدهد.
« کاتوشکای عزیزم، از من خواهش کرده بودی که پدرم را به تو معرفی کنم، همان است که سر میز تو، دست چپ تو نشسته است. از من خواهش کرده بودی که عقیده ام را راجع به شوهر تازه ای که می خواهی انتخاب کنی بگویم. بسیار خوب شوهری است، ترا خوشبخت می کند. ف.»
به صاحب مهمانخانه گفتم: « چمدان مال آن مردی است که پهلوی آن خانم نشسته است.»